آخرین هبوط

انتظار در اندیشه امام خمینی (ره)
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

ابراهیم شفیعی سروستانی

انقلاب رهایی بخش حضرت امام خمینی قدس سره نه تنها باعث دگرگونی در صحنه حیات اجتماعی - سیاسی مردم مسلمان ایران شد، بلکه منشا تحولی بزرگ در فرهنگ واژه ها و مفاهیم اسلامی گردید.

به برکت این انقلاب بسیاری از واژگان معنایی نو یافتند و بسیاری از مفاهیم فراموش شده، حیات دوباره پیدا کردند.

امام راحل امت قدس سره به مدد پشتوانه غنی فکری و مبانی نظری خود، که مبتنی بر منابع و متون اصیل اسلامی و به دور از هر گونه شائبه التقاط و خودباختگی بود، در طول حیات پر برکت خود دست به تدوین قاموسی عظیم از مفاهیم اسلامی زد که در سراسر تاریخ حیات فکری - فرهنگی مردم مسلمان ایران بی سابقه بود. زیرا در این قاموس، واژه ها نه در صفحات محدود کتاب بلکه در صفحه ای به گستردگی زندگی اجتماعی - فرهنگی مردم معنا می شد.

در قاموس مفاهیمی که بنیانگذار فقید جمهوری اسلامی ایران تدوین آن را آغاز کرد، واژه هایی چون جهاد ، شهادت ، امر به معروف و نهی از منکر و ... که سالها به فراموشی سپرده شده بودند حیات دوباره یافتند، همچنانکه واژه «انتظار» که سالها با سکون و سکوت ، تحمل ظلم و دم فرو بستن و در یک کلمه، ماندن و در جا زدن به امید برآمدن دستی از غیب ، مرادف شمرده می شد مفهومی دیگر یافت و این بار «انتظار» نه به عنوان عاملی برای خاموش ساختن روح سرکش اجتماع بلکه به عنوان ابزاری برای دگرگون کردن وضع موجود و حرکت به سوی آینده موعود به کار گرفته شد.

برای آشنایی هر چه بیشتر با مفهوم «انتظار» در فرهنگ واژگان امام راحل قدس سره و درک نقش عظیمی که آن فرزانه دوران در احیای اندیشه انتظار داشتند، در این مقاله بخشی از بیانات ایشان را که در زمینه موضوع مذکور ایراد شده است، مورد بررسی قرار می دهیم. باشد که این مختصر ادای دینی باشد به ساحت مقدس بزرگ احیاگر اندیشه اسلامی در قرن حاضر.

احیای هویت اسلامی

حضرت امام با توجه به شناخت عمیقی که از وضعیت اجتماعی - سیاسی مسلمانان در عصر حاضر داشتند احیای هویت اسلامی و بازگشت به خویشتن را تنها راه تجدید عظمت و قدرت اسلام و مسلمانان در جهان دانسته و این موضوع را سرلوحه دعوت خویش قرار دادند:

«من بصراحت اعلام می کنم که جمهوری اسلامی با تمام وجود ، برای احیای هویت اسلامی مسلمانان در سراسر جهان سرمایه گذاری می کند و دلیلی هم ندارد که مسلمانان جهان را به پیروی از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نکند و جلوی جاه طلبی و فزون طلبی صاحبان قدرت ، پول و فریب را نگیرد.» (1)

از آنجا که انتظار موعود یا به عبارتی انتظار تحقق وعده الهی در حاکمیت جهانی دین اسلام می تواند در احیای هویت اسلامی مسلمانان و مقابله با روحیه خودباختگی و احساس حقارت در مقابل فرهنگ و تمدن مغرب زمین بسیار مؤثر باشد، حضرت امام با ژرف اندیشی تمام احیای فرهنگ انتظار را به عنوان یکی از ارکان مهم احیای هویت اسلامی و وسیله ای برای تحقق دوباره قدرت و شوکت گذشته مسلمانان در جهان مد نظر قرار داده و در یکی از بیانات خود که در اولین سال استقرار نظام اسلامی ایراد کردند، ضمن بیان مفهوم «انتظار فرج » وظیفه منتظران قدوم حضرت صاحب الامر (ع)را چنین برشمردند:

«ما همه انتظار فرج داریم و باید در این انتظار، خدمت کنیم. انتظار فرج ، انتظار قدرت اسلام است و ما باید کوشش کنیم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پیدا بکند و مقدمات ظهور ان شاءالله تهیه بشود.» (2)

چنانکه ملاحظه می شود در مفهومی که حضرت امام قدس سره از «انتظار» ارائه می دهند نه تنها از سکون و سکوت و تن دادن به وضع موجود خبری نیست، بلکه صحبت از تلاش و کوشش برای تحقق قدرت اسلام و آماده شدن زمینه ظهور است، که این با مفهومی که سالها سعی می شد از «انتظار» در اذهان مردم جا داده شود بسیار فاصله دارد.

انتظار رمز پایداری

حضرت امام قدس سره در برهه های مختلف انقلاب اسلامی به منظور آماده ساختن مردم برای مقابله با مشکلات و خطراتی که انقلاب و نظام نوپای اسلامی را تهدید می کرد، بر مفهومی که خود از انتظار داشتند تاکید می فرمودند و مردم را به پایداری و تلاش بیشتر فرا می خواندند:

«من امیدوارم که ان شاءالله برسد روزی که آن وعده مسلم خدا تحقق پیدا کند و مستضعفان مالک ارض بشوند. این مطلب وعده خداست و تخلف ندارد، منتها آیا ما درک کنیم یا نکنیم ، آن به دست خداست. ممکن است در یک برهه کمی وسایل فراهم شود و چشم ما روشن بشود به جمال ایشان. این چیزی که ما در این وقت ، در این عصر وظیفه داریم، این مهم است. همه انتظار داریم وجود مبارک ایشان را، لکن با انتظار تنها نمی شود ، بلکه با وضعی که بسیاری دارند، انتظار نیست. ما باید ملاحظه وظیفه فعلی شرعی - الهی خودمان بکنیم و باکی از هیچ امری از امور نداشته باشیم . کسی که برای رضای خدا ان شاءالله مشغول انجام وظیفه است، توقع این را نداشته باشد که مورد قبول همه است، هیچ امری مورد قبول همه نیست. کار انبیاء هم مورد قبول همه نبوده است، لکن انبیا به وظایفشان عمل کردند و قصور در آن کاری که به آنها محول شده بود نکردند، گر چه مردم اکثرا گوش ندادند به حرف انبیا، ما هم آن چیزی که وظیفه مان هست عمل می کنیم و باید بکنیم گر چه بسیاری از این عمل ناراضی باشند یا بسیاری هم کارشکنی بکنند.» (3)

جانمایه تفکر امام راحل قدس سره و موضوعی که همواره ، چه در نظر و چه در عمل ، مد نظر ایشان بود، عمل به وظیفه و ادای تکلیف الهی است و همین موضوع است که دیدگاه ایشان در باب انتظار فرج را از سایر دیدگاهها متمایز می سازد.

برای درک بیشتر برداشتی که حضرت امام قدس سره از موضوع انتظار داشتند لازم است که سایر برداشتها نیز درکنار این برداشت مورد مطالعه قرار گیرند، از این رو در اینجا دیدگاههای متفاوتی را که در موضوع انتظار فرج ابراز شده است، از زبان امام راحل نقل می کنیم تا تفاوت دیدگاه حضرت امام از سایر دیدگاهها بخوبی روشن شود:

برداشتهای متفاوت ازموضوع انتظار فرج

رهبر فقید انقلاب اسلامی در یکی از بیانات خود برداشتهای متفاوتی را که از موضوع «انتظار فرج » شده است دسته بندی کرده و به شرح زیر مورد نقد و بررسی قرار می دهند:

1. اولین دیدگاه در باب موضوع «انتظار فرج » ، که حضرت امام به طرح آن می پردازند، دیدگاه کسانی است که تکلیف مردم در زمان غیبت را تنها دعا برای تعجیل فرج حضرت حجت (ع) می دانند:

«بعضی ها انتظار فرج را به این می دانند که در مسجد ، در حسینیه و در منزل بنشینند و دعا کنند و فرج امام زمان(ع) را از خدا بخواهند. اینها مردم صالحی هستند که یک همچو اعتقادی دارند .بلکه بعضی از آنها را که من سابقا می شناختم بسیار مرد صالحی بود، یک اسبی هم خریده بود، یک شمشیری هم داشت و منتظر حضرت صاحب 7 بود. اینها به تکالیف شرعی خودشان هم عمل می کردند و نهی از منکر هم می کردند و امر به معروف هم می کردند ، لکن همین ، دیگر غیر از این کاری ازشان نمی آمد و فکر این مهم که یک کاری بکنند نبودند.» (4)

2. دیدگاه دومی که حضرت امام بدان اشاره می کنند بسیار شبیه به دیدگاه اول است با این تفاوت که در دیدگاه دوم به طور کلی وظیفه ای که هر فرد مسلمان نسبت به جامعه خود دارد به فراموشی سپرده شده و حتی از امر به معروف و نهی از منکر هم غفلت شده است:

«یک دسته دیگری بودند که انتظار فرج را می گفتند اینست که ما کار نداشته باشیم به این که در جهان چه می گذرد ، بر ملتها چه می گذرد ، بر ملت ما چه می گذرد ، به این چیزها ما کار نداشته باشیم، ما تکلیفهای خودمان را عمل می کنیم، برای جلوگیری از این امور هم خود حضرت بیایند ان شاءالله درست می کنند. دیگر ما تکلیفی نداریم، تکلیف ما همین است که دعا کنیم ایشان بیایند و کاری به کار آنچه در دنیا می گذرد یا در مملکت خودمان می گذرد نداشته باشیم . اینها هم یک دسته ای ، مردمی بودند که صالح بودند.» (5)

امام راحل قدس سره در ادامه بیاناتشان به نقد و بررسی دو دیدگاه یادشده پرداخته و می فرمایند:

«ما اگر دستمان می رسید قدرت داشتیم باید برویم تمام ظلمها و جورها را از عالم برداریم، تکلیف شرعی ماست منتها ما نمی توانیم، این که هست این است که حضرت عالم را پر می کند از عدالت ، نه شما دست بردارید از این تکلیفتان ، نه این که شما دیگر تکلیف ندارید.» (6)

3. سومین برداشت از مفهوم انتظار فرج ، که در بیانات حضرت امام بدان اشاره شده است، برداشت کسانی است که به استناد روایاتی که در آنها آمده است حضرت قائم ، ارواحناله الفداه ، زمانی ظهور می کنند که دنیا پر از فساد و تباهی شده باشد، می گویند ما نباید در زمان غیبت با انحرافها و مفاسدی که در جامعه وجود دارد کاری داشته باشیم ، بلکه باید جامعه را به حال خود بگذاریم تا به خودی خود زمینه ظهور حضرت فراهم شود: «یک دسته ای می گفتند که خوب! باید عالم پر معصیت بشود تا حضرت بیاید. ما باید نهی از منکر نکنیم ، امر به معروف هم نکنیم تا مردم هر کاری می خواهند بکنند، گناهها زیاد بشود که فرج نزدیک بشود.» (7)

4. دیدگاه چهارم به شکلی افراطی تر همان برداشت گروه سوم را مطرح ساخته و قائل به این است که ما نه تنها نباید جلوی معاصی و گناهانی که در جامعه وجود دارد بگیریم بلکه باید به آنها دامن هم بزنیم تا زمینه ظهور حضرت حجت (ع) هر چه بیشتر فراهم شود:

«یک دسته ای از این بالاتر بودند می گفتند باید دامن زد به گناهها، دعوت کرد مردم را به گناه تا دنیا پر از جور و ظلم بشود و حضرت(ع) تشریف بیاورند. این هم یک دسته ای بودند که البته در بین این دسته منحرفهایی هم بودند، اشخاص ساده لوح هم بودند، منحرفهایی هم بودند که برای مقاصدی به این دامن می زند.» (8)

حضرت امام قدس سره دو دیدگاه اخیر را بشدت مورد انتقاد قرار داده و در ادامه سخنانشان می فرمایند:

«یعنی خلاف ضرورت اسلام، خلاف قرآن نیست این معنا که ما دیگر معصیت بکنیم تا حضرت صاحب بیاید! حضرت صاحب که تشریف می آورند برای چه می آیند؟ برای این که گسترش بدهند عدالت را ، برای این که حکومت را تقویت کنند، برای این که فساد را از بین ببرند . ما بر خلاف آیات شریفه قرآن دست از نهی از منکر برداریم، دست از امر به معروف برداریم و توسعه بدهیم گناهان را برای این که حضرت بیایند. حضرت بیایند چه می کنند؟ حضرت می آیند می خواهند همین کارها را بکنند. الان دیگر ما هیچ تکلیفی نداریم؟ دیگر بشر تکلیفی ندارد بلکه تکلیفش این است که دعوت کند مردم را به فساد! به حسب رای این جمعیت که بعضی شان بازیگرند و بعضی شان نادان، این است که ما باید بنشینیم دعا کنیم به صدام، هر کسی نفرین به صدام کند خلاف امر کرده است، برای این که حضرت دیر می آیند... ما باید دعاگوی آمریکا باشیم و دعاگوی شوروی باشیم و دعاگوی اذنابشان از قبیل صدام باشیم و امثال اینها تا این که اینها عالم را پر کنند از جور و ظلم و حضرت تشریف بیاورند! بعد حضرت تشریف بیاورند چه کنند؟ حضرت بیایند که ظلم و جور را بردارند ، همان کاری که ما می کنیم و ما دعا می کنیم که ظلم و جور باشد، حضرت می خواهند همین را برش دارند.» (9)

5 .آخرین دیدگاهی که حضرت امام قدس سره در بیانات خود بدان می پردازند دیدگاه کسانی است که هر اقدامی برای تشکیل حکومت در زمان غیبت را خلاف شرع دانسته و عقیده دارند که این عمل با نصوص روایات مغایر است:

«یک دسته دیگری بودند که می گفتند که هر حکومتی اگر در زمان غیبت محقق بشود، این حکومت باطل است و بر خلاف اسلام است. آنها مغرور بودند، آنهایی که بازیگر نبودند مغرور بودند به بعضی روایاتی که وارد شده است بر این امر که هر علمی بلند بشود قبل از ظهور حضرت ، آن علم ، علم باطل است، آنها خیال کرده بودند که نه ، هر حکومتی باشد، در صورتی که آن روایات که هر کس علم بلند کند، علم مهدی به عنوان مهدویت بلند کند. حالا ما فرض می کنیم که یک همچو روایاتی باشد، آیا معنایش این است که ما تکلیفمان دیگر ساقط است!؟» (10)

ایشان در ادامه کلامشان نتایج چنین دیدگاهی را بررسی کرده و می فرمایند:

«اینی که می گوید حکومت لازم نیست معنایش اینست که هرج و مرج باشد. اگر یک سال حکومت در یک مملکتی نباشد، نظام در یک مملکتی نباشد، آن طور فساد پر می کند مملکت را که آن طرفش پیدانیست. آنی که می گوید حکومت نباشد معنایش این است که هرج و مرج بشود، همه هم را بکشند، همه به هم ظلم بکنند برای این که حضرت بیاید، حضرت بیاید چه کند؟ برای اینکه رفع کند این را . این یک آدم اگر سفیه نباشد ، اگر مغرض نباشد ، اگر دست سیاستی این کار را نکرده باشد که بازی بدهد ماها را که ما کار به آنها نداشته باشیم ، آنها بیایند هر کاری بخواهند انجام بدهند، این باید خیلی آدم نفهمی باشد.» (11)

و در ادامه نیز اضافه می کنند که:

«اینهایی که می گویند که هر علمی بلند بشود ... خیال کردند که هر حکومتی باشد این برخلاف انتظار فرج است ، اینها نمی فهمند چی دارند می گویند. اینها تزریق کردند بهشان که این حرفها را بزنند، نمی دانند دارند چی چی می گویند ، حکومت نبودن یعنی اینکه همه مردم به جان هم بریزند، بکشند هم را ، بزنند هم را ، از بین ببرند، بر خلاف نص آیات الهی رفتار بکنند. ما اگر فرض می کردیم دویست تا روایت هم در این باب داشتند، همه را به دیوار می زدیم برای اینکه خلاف آیات قرآن است. اگر هر روایتی بیاید که نهی از منکر را بگوید نباید کرد، این را باید به دیوار زد. این گونه روایت قابل عمل نیست، و این نفهم ها نمی دانند دارند چی می گویند.» (12)

حضرت امام قدس سره، در پایان بررسی دیدگاههای یادشده ، دیدگاه خود در باب مفهوم انتظار فرج را بصراحت مطرح کرده و می فرمایند:

« البته این پر کردن دنیا را از عدالت ، این را ما نمی توانیم بکنیم، اگر می توانستیم می کردیم اما چون نمی توانیم بکنیم ایشان باید بیایند. الان عالم پر از ظلم است، شما یک نقطه هستید در عالم ، عالم پر از ظلم است، ما بتوانیم جلوی ظلم را بگیریم، تکلیفمان است. ضرورت اسلام و قرآن تکلیف ما کرده است که باید برویم همه کار را بکنیم . اما نمی توانیم بکنیم ، چون نمی توانیم بکنیم باید او بیاید تا بکند، اما ما باید فراهم کنیم کار را ، فراهم کردن اسباب اینست که کار را نزدیک بکنیم، کا را همچو بکنیم که مهیا بشود عالم برای آمدن حضرت(ع)» (13)

فرمایش امام راحل یادآور این حدیث نبوی 6 است که:

«یخرج ناس من المشرق فیوطئون للمهدی یعنی سلطانه » (14)

مردمی از مشرق زمین به پا می خیزند و زمینه را برای برپایی حکومت مهدی آماده می سازند

آری انتظار در قاموس امام خمینی قدس سره ، مفهومی جز آمادگی فردی و اجتماعی برای برپایی دولت کریمه حضرت ولی عصر ، ارواحنا له الفداء، ندارد و این همان است که در فرهنگ شیعی بدان اشاره شده و در روایات معصومین(ع) از آن سخن به میان آمده است.

اینجاست که هر پژوهشگر منصفی بر نقش عظیم حضرت امام در احیای اندیشه انتظار اذعان نموده و اقرار خواهد کرد که هیچ حرکتی در طول قرون گذشته به اندازه حرکت رهایی بخش امام راحل در زمینه سازی ظهور حضرت حجت « تاثیر نداشته است.

به امید روزی که فجر انقلاب اسلامی به صبح روشن انقلاب جهانی حضرت مهدی(ع) متصل شود و چشمهای ناقابل مابه جمال بی مثال آن پیک خجسته پی روشن گردد، ان شاءالله.

والسلام

پی نوشتها:

1. صحیفه نور (مجموع رهنمودهای امام خمینی 1...)، تهران ، سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی ،1369 ، ج 20

2. همان، ج 7 ، ص 255 .

3. همان، ج 19 ، ص 154 .

4. همان، ج 20، ص 196 .

5. همان جا.

6. همان، ص 197.

7. همان، ص 196.

8. همان، صص 197-196.

9. همان، ص 197.

10. همان جا.

11. همان جا.

12. همان، ص 198 .

13. همان جا.

14. الصافی الگلپایگانی ، لطف الله ، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر7 تهران ، مرکز نشر الکتاب ، ص 304 .


 
comment نظرات ()
 
سکوت خاموشان و شهادت امام حسین (ع)
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 

سخنرانی امام موسی صدر

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلّت بفنائک، علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی اللیل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

رسول خدا(ص) فرموده است: «إن الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة؛ حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.» کشتی نجات است، چون از اهل بیتی است که یکی از دو ثقلی است که پیامبر(ص) برای امت خود باقی گذاشته و فرموده است: «مثل اهل بیتی مثل سفینة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق؛ مَثَل اهل بیت من مانند کشتی نوح است؛ هر که سوار آن شود نجات می‏یابد و هر که از آن بازماند غرق می‏شود.» ولی در این میان امام حسین یک ویژگی خاص دارد. پیامبر راه هدایت را به راهی تاریک تشبیه می‏کند که نیاز به چراغ و نور دارد و آن چراع و نور، امام حسین است. معنای این سخن روشن است، … سعی می‏کنم از این فرصت برای تطبیق این سخن بر زندگی عادی ما استفاده کنم. برای آنکه بفهمیم چگونه حسین چراغ هدایت و عامل روشنایی راه است، مقدمه کوتاهی می‏گویم.

انسان طبیعتاً در عملکرد خود هر چه بیشتر پیش برود، بیشتر به آن خو می‏گیرد و آن عملکرد در او نهادینه می‏شود. وقتی انسان یک کار نیک یا زشت را برای نخستین بار انجام می‏دهد، چون هنوز به آن عادت نکرده و برخلاف عادت پیشین اوست، برای او سنگین و دشوار است، ولی همان کار در مرتبه دوم آسان‌تر و در مرتبه سوم آسان‌تر از قبل می‏شود و به همین ترتیب انسان به کار نیک یا زشت عادت می‏کند و آن کار جزئی از زندگی انسان می‏شود؛ به گونه‏ای که ترک آن برای او دشوار می‏شود…

این مثال ساده و روشن، تصویری از چگونگی زندگی عادی ما ارائه می‏دهد. انسان هنگام انجام هر عملی ـ خیر یا شر ـ وقتی برای نخستین بار آن را انجام می‏دهد، آن را سخت و دشوار می‏بیند، ولی به تدریج برای او آسان می‏شود و جزئی از زندگی و عادات او می‏گردد. بسیاری از ما وقتی برای اولین بار سیگار می‏کشیم برایمان دشوار و ناخوشایند است و احساس تلخی می‏کنیم، ولی کم کم این موجود زیانبار و خطرناک جزئی جدایی نا‏پذیر از زندگی و عادت‏مان می‏شود. عادت کردن، امری طبیعی و ملموس در زندگی انسان است. یک مثال هندسی بزنم. وقتی فردی در یک خط مستقیم راه می‏رود، اگر اندکی حتی به اندازه یک قدم از این مسیر منحرف شود، مسلماً از مسیر خود منحرف می‏شود. در ابتدا تنها چند گام از راه راست دور می‏شود، ولی هر چه در مسیر منحرف جلوتر رود بیشتر از راه راست دور می‏شود. در ابتدای انحراف از مسیر، چند گام از راه راست دور می‏شود؟ فرض کنیم پس از یک ساعت یک کیلومتر، چهار کیلومتر، پنج کیلومتر یا بیست کیلومتر دور می‏شود، ولی اگر در مسیر نادرست ده ساعت یا یک روز راه برود مسافت بسیار زیادی از راه اصل منحرف می‏شود و در این صورت بازگشت او به راه درست بسیار دشوار خواهد بود

این طبیعت در زندگی ماست و همه ما آن را درک کرده‏ایم. اینجاست که نقش هدایتگران، واعظان و اندرزدهندگان آشکار می‏شود. شاید بسیاری از ما وقتی برخی کارها و گناهان را مرتکب می‏شویم یا حق کوچکی را نادیده می‏گیریم، یا آن را انکار می‏کنیم، خود را گناهکار نمی‏بینیم. چرا؟ چون با خود می‏گوییم گناه من چیست؟ من تنها یک گناه کوچک انجام دادم، انسانی را از حق اندکی مثلاً به اندازه یک لیره محروم کردم، به فلان انسان با توهین یا ناسزای کوچکی ستم کردم. ولی وقتی این کارها تکرار شود و انسان به انجام آنها عادت کند، بسیار خطرناک می‏شود.

امروز من حق کوچکی را نادیده می‏گیرم، مثلاً به فردی یک لیره بدهکارم ولی آن را انکار می‏کنم، یا چند متر مربع از زمین‌های شخصی در زمین من است و من آن را انکار می‏کنم و می‏گویم این‌ها ساده و ناچیز است، ولی همین اشتباهات ساده و همین انحرافات جزئی پس از مدتی زمینه را برای انجام ستمی بزرگ‏تر فراهم می‏کند… من بار اول ده متر از زمین دیگری را غصب می‏کنم، بار دوم پانزده متر، بار سوم یک دونم(مقیاس مساحت) و همین طور ستم و عادت خود را بیشتر می‏کنم.

وقتی من مرتکب گناهی می‏شوم، به پیامدهای آن توجه ندارم و نمی‏بینم به کجا می‏انجامد، ولی راهنمای دانا و چراغ هدایت می‏تواند این پیامدها را ببیند و می‏داند انحرافی که امروز با یک گام یا ده متر یا یک … آغاز می‏شود فردا به صدها و هزاران متر می‏انجامد. اینجاست که نقش رهبر و پیشوا و راهنما و چراغ هدایت آشکار می‏شود. ظلم و جرم و اشتباه نسبت به دیگران همیشه نسبت به دیگران همیشه با انجام یک عمل تحقق نمی‏یابد. تنها به این نیست که مال کسی را به زور بگیرم، مال دیگران را به ناحق بخورم، کسی را طرد کنم، به کسی توهین کنم یا شهادت ناحق بدهم. ستم کردن تنها به این نیست که چیزی را به کسی که شایسته آن نیست بدهیم، بلکه ستم کردن با سکوت در برابر پایمال شدن حق هم محقق می‏شود و همان گونه که شنیده‏اید: «کسی که از حق چشم‏پوشی کند و در برابر آن ساکت بماند، شیطانی لال است.»

کسی که در برابر ستمگر ساکت می‏ماند و به او اجازه جولان می‏دهد، در حقیقت به نوعی ظلم را تأیید و با آن سازش می‏کند و مظلوم را خوار می‏سازد. این دو نوع ستم کردن: ایجابی و سلبی در حیات ملت‌ها وجود دارند، هر چند آشکارا به چشم نیایند، ولی حوادثی هستند که این حقیقت را آشکار می‏کنند.

به حادثه کربلا و قیام امام حسین(ع) ـ این چراغ هدایت ـ برگردیم تا ببینیم چگونه امام حسین راه را روشن کرد تا مردم خودشان حقیقت را دریابند.

می‏دانید که امام حسین و فرزندان و برادران و یاران ایشان به شهادت رسیدند و اهل بیت امام به اسارت رفتند. در کربلا زشت‏ترین جنایت و بزرگ‏ترین خیانت رخ داد و شدید‏ترین ستمی که یک ستمگر می‏تواند انجام دهد، روا رفت. ستمی که در کربلا روا رفت با هیچ ستمی قابل مقایسه نیست ولی جای این سؤال هست که چه کسی این مشکل را پدید آورد؟ چه کسی ستم کرد؟

در این حادثه یک نفر فرمان داد که یزید بود، یک نفر امیر بود، یعنی «ابن زیاد» یکی لشکر را فرماندهی کرد و به کربلا آورد که عمر بن سعد بود، گروهی این فرمان را اجرا کردند و تیراندازی کردند و سنگ انداختند و مستقیماً در کشتن امام حسین علیه السلام دخالت کردند که «شمر» و یاران او سپاه حاضر در کربلا بود.

سؤال این است: اگر در میدان جنگ تنها ابن زیاد و یزید و عمربن سعد بودند، آیا امام حسین به آن شکل دردناک به شهادت می‏رسید؟ اگر سپاه دشمن بیست یا پنجاه نفر بودند، آیا می‏توانستند چنین جنایتی را مرتکب شوند؟ یقیناً نه. پس چگونه توانستند چنین جنایتی انجام دهند؟

به فرمانِ آمران و اقدام عاملان و تأییدِ حامیان و سکوتِ خاموشان.

یعنی می‏توانیم بگوییم آن امت همگی با قول و فعل و سکوت و خوشنودی و سکوت و فرمانبری خود بر کشتن امام حسین علیه السلام اجماع کردند. همگی در پدید آمدن واقعه کربلا اتفاق نظر داشتند، جز اندکی از آنان.

این حقیقت چه زمانی برای مردم آشکار شد؟ پس از رخ دادن آن واقعه.

در آن زمان کوفه از بزرگ‌ترین پایتخت‏های جهان اسلام بود. جمعیت کوفه چند نفر بود؟ صدها هزار نفر. هر یک از آنان باید با خود فکر می‏کرد که اگر او ساکت نمی‏ماند و به یاری حسین(ع) می‏شتافت، حسین(ع) کشته نمی‏شد؛ زیرا یک مجموعه، مرکب از افراد است و همان گونه که در یک شب سی‏ نفر به سپاه امام حسین علیه السلام پیوستند، اگر هزار نفر، چهار هزار نفر، پنج هزار نفر جمع می‏شدند و به امام حسین علیه السلام می‏پیوستند، این فاجعه پیش نمی‏آمد.

بنابراین خون امام حسین علیه السلام در واقع بلندگویی بود که در برابر مردم قرار داده شد و آنان را به مسئولیت و نتیجه کارهایشان آگاه کرد، که امروز شما سکوت می‏کنید یا درهمی می‏گیرید، یا در خانه می‏نشینید یا فرزند خود را از ترس کشته شدن از خیابان به خانه بازمی‏گردانید، ولی پیامد این کارها چیست؟

پیامد این کارها در نهایت کشته شدن امام حسین علیه السلام است. امام حسین علیه السلام کشته شد، ولی کشته شدن او به یکباره و ناگهانی اتفاق نیفتاد، بلکه نتیجه سلسله حوادثی بود که پس از رسول خدا و با روی کار آمدن معاویه آغاز گردید، و به شهادت حسین بن علی علیهما السلام انجامید. انحرافی که ابتدا پدید آمد و جزئی بود: سکوت یا ترس یا گرفتن دینار و درهم، گرفتن ده یا پانزده لیره یا چند متر زمین! جنایت این گونه آغاز شد و کم‏کم سرعت گرفت و بزرگ شد و تا به آنجا رسید که به کشته شدن پسر دختر رسول خدا، آن هم به شکلی فجیع و دردناک انجامید و هیچ کس دم برنیاورد! همه ساکت بودند.

بنابراین حسین علیه السلام از حقیقت پرده برداشت. یعنی به مردم گفت: ای کسی که به اندازه سر سوزنی به مردم ستم می‏کنی! تو در مسیری حرکت می‏کنی که در نهایت به ستم کردن به زندگی و آبرو و دین همه مردم می‏انجامد. ای کسی که یک قدم از مسیر حق منحرف شده‏ای! به جایی خواهی رسید که به کشتن پسر دختر پیامبر راضی خواهی شد و یا در آن شرکت خواهی کرد. ای کسی که به آنچه دربرابر تو رخ می‏دهد، بی‏اعتنایی و نسبت به حقی که در برابر تو پایمال می‏شود ساکت می‏مانی! در آینده به آبرو و جان مردم تجاوز می‏شود و ریختن خون دیگران جایز شمرده می‏شود و تو یا به آن خوشنودی یا در آن نقش داری یا در برابر آن ساکت می‏مانی. هیچ تفاوتی میان آنها وجود ندارد و هیچ راه میانه‏ای در کار نیست. یا باید در راه هدایت حرکت کنی یا در راه‏های گمراهی و چه بسیارند راه‏های گمراهی.

کسی که در مجلس امام حسین شرکت می‏کند در یک لحظه فکر کند ـ و بسیاری از ما با خود فکر کرده‏ایم ـ که کاش ما با امام حسین بودیم تا به رستگاری عظیم می‏رسیدیم. بسیاری از ما می‏گوییم اگر ما در کربلا بودیم، بی‏گمان حسین را یاری می‏کردیم، آیا معنای حضور شما در این مراسم به این معنا نیست که اگر ما در کربلا بودیم حسین را یاری می‏کردیم؟ ولی بین خود و خدای خود اگر خواستید درباره کسانی که امام حسین علیه السلام را در کربلا کشتند داوری کنید، باید به شرایط عینی حاکم بر آن جماعت که آنان را به این وضع کشاند، توجه کنید. گناه آن امت در کشتن امام حسین علیه السلام تنها در این نبود که برخی از آنان به کربلا رفتند و تیر انداختند و شمشیر زدند و سنگ پرتاب کردند و یا در کشتن امام مشارکت کردند. نه، تنها این افراد گناهکار و مسئول نبودند، بلکه مادری که در کوفه یا در مسیر کوفه تا کربلا وقتی فهمید حسین علیه السلام قیام کرده است، فرزند خود را به خانه برد تا در فتنه نیفتد، آن مادر باید بداند که فتنه خواهد رسید و او نیز در کشتن حسین علیه السلام است. باید برحذر باشیم!

این حقیقت هنوز روشن نیست. چگونه ممکن است امام حسین علیه السلام کشته شود؟ شما الآن به راحتی تمام می‏گویید: اگر در عصر امام حسین علیه السلام بودیم، از او دفاع می‏کردیم و نمی‏گذاشتیم او را بکشند. چرا مردم زمان امام حسین علیه السلام با خود چنین نگفتند؟ آیا بر آنان واجب نبود جلوی کشتن امام حسین علیه السلام را بگیرند؟

یاران اندک امام که پیش از ایشان به میدان جنگ رفتند همه می‏دانستند که کشته می‏شوند، بالاخره امام حسین علیه السلام در برابر دشمن تنها خواهد شد. همه این را می‏دانستند، ولی چرا برای رفتن به میدان از یکدیگر پیشی می‏گرفتند؟ به چه دلیل؟ اینها تنها یک آرزو داشتند که شهادت امام حسین علیه السلام پنج دقیقه عقب بیفتد. یعنی با تمام وجود و زندگی خود پنج دقیقه از زندگی امام حسین علیه السلام را نجات می‏دادند، چرا؟ چون فکر می‏کردند شاید کشته شدن آنها در آن دلهای سیاه و بی‏رحم تأثیر گذارد و برخی از آنان از گمراهی دست بردارند و حسین پیروز میدان شود! آنها این گونه فکر می‏کردند، و یا به گونه‏ای دیگر. در هر حال هر یک از آنان نقش خود را در این مسیر ایفا کرد.

وقتی ما به این صحنه، به این چراغ فروزانی که حسین در برابر امت خود در آن عصر و در همه عصرها برافروخت می‏نگریم، این حقیقت را درمی‏یابیم که حق چه کوچک باشد و چه بزرگ، حق است و ستم چه کم باشد و چه زیاد، ستم است. راه کج و منحرف از ابتدا تا انتها در انحراف است و همه در یک امتداد هستند. حق کوچک بزرگ می‏شود و گسترش می‏ِیابد و سیلی زدن به صورت یک یتیم به کشتن حسین علیه السلام می‏انجامد. گرفتن اندکی از مال حرام به آنجا می‏انجامد که ابن سعد برای گرفتن حکومت ری حاضر می‏شود حسین علیه السلام را بکشد. بی‏حرمتی به یک زن محترم با زبان یا نگاه به بی‏حرمتی به حریم اهل بیت و اسیر کردن زنان منجر می‏شود…

بخشی از سخنان امام موسی صدر، به مناسبت سوم شعبان، ولادت امام حسین(ع). به نقل از کتاب: مسیره الامام موسی صدر، جلد ۱۱ .مترجم:احمد ناظم

 

 


 
comment نظرات ()
 
گفتگویی با همرزم سردار شهید حاج علی هاشمی
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

حاج علی کیانی از همرزمان علی هاشمی بود . خیلی زیبا از علی هاشمی می گوید و...خودتان بخوانید .

آقای کیانی لطفا از قرار گاه نصرت و علت انتخاب علی هاشمی به عنوان مسئول  قرار گاه بگوئید :

در قرارگاه کار ما اطلاعات بود . هر شبِ یک نیروی اطلاعاتی ،عملیات بود. مخلص ترین بچه های جنگ بین نیروهای اطلاعات بود و معمولا هم ،چون در میادین مین دشمن گیر می کردند ، مفقود الأثر می شدند . و علت انتخاب ایشان ،ابتکارات منحصر به فرد ایشان بود عملیات خیبر نتیجه کار اطلاعاتی بچه های قرارگاه نصرت بود .

از رمز موفقیت ایشان بگوئید یا بهتر بگویم کلید شخصیتی ایشان چه بود ؟

ولایتی بودن ، ایشان خیلی به حضرت امام ارادت داشتند . در اکثر مواقع تسبیح در دست بود ...

اهل نماز شب بود و هر کس او را می دید  می فهمید که نور بالا می زند. اگر بخواهیم در دو کلمه کلید شخصیتی ایشان را جمع کرده باشیم ، می شود «تلاش، اخلاص»

 

لطفا از مطیع بودن ایشان اگر خاطره ای در ذهن دارید ، بفرمائید ؟

 ایشان عاشق شهادت بود ولی 9 ماه حسب امر فرمانده خویش در عملیلت ها شرکت نکرد در حالیکه می دید دوستانش به آرزوی دیرینه خود رسید ه اند او بنا به فرمان مافوق مشغول به فعالیت در قرارگاه نصرت بود.

 

ابتکارات ایشان فقط در حد و اندازه های قرار گاه نصرت بود یا سطح وسیعی را شامل می شد ؟

بله ، سطح وسیعی را شامل می شد اتفاقا بعد از عملیات خیبر بود که بن بست جنگ شکسته شد ، او به فرماندهان آموخت که می شود در آب هم ، رزم کرد و عملیات انجام داد .

ایشان در توسلاتشان به چه کسی بیشتر توسل می کردند ؟

سردار بیشتر به حضرت زهرا (س) توسل می کردند و اشک می ریختند . نحوه شهادت و مفقودالأثر شدنشان با شهادت حضرت زهرا بی ارتباط نیست .

 

آقای کیانی لحظات آخر زندگی ایشان بسیار مبهم روایت شده است ، شما آن زمان کجا بودید ؟

 تا شنیدم جزایر دارند سقوط می کنند ، سریع رفتیم منطقه و خودمان را به سردار رساندیم تا وارد شدیم دیدیم که سردار هاشمی با سردار احمد غلامپور و چند تن از رزمندگان نشسته بودند ، مدام خبر می آوردند که بعثی ها دارند نزدیک می شوند ، سردار غلامپور به ایشان گفت که باید برگردیم دشمن دارد نزدیک می شود .

سردار هاشمی حالت معنوی خاصی داشت ، در حالی که تسبیح در دستش بود به سردار گفت : حاج احمد بریم عقب به خانواده بچه ها چی بگیم ؟ بگیم بچه هاتون رو گذاشتیم جلو و آمدیم عقب .

به ما گفت نیروها را ببرید جلو . رفتیم ، داشتیم بر می گشتیم بچ ها به ما  گفتند که : عراقی ها قرارگاه را هلی بورن کردند .

15نفر داخل بودند که تا آخرین لحظه ایستادگی کردند در نهایت 9 نفر به اثر اختفا در نیزار ها به ایران آمدند ، 2 نفر اسیر شدند و 4 نفر مفقود الأثر که سردار علی هاشمی جزو 4 نفر آخر بود .

 مصاحبه از :میلاد عچرش


 
comment نظرات ()
 
از سقیفه تا میدان انقلاب راهی نیست
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

از فاطمیه تا میدان انقلاب راهی نیست

جنبش سبز در دل سقیفه بنی ساعده است

علی تنهاست و خط ولایت باقیست

از سران سقیفه تا سران جنبش سبز سفاهت را نوشتیم بر برگ برگ تاریخ

نوشتیم از آنها که با پیامبر بودند و پیمان شکستند

و از اینان که پیمان امام خویش را به فراموشی سپردند

 نوشتیم از آنان که یهود بنی قریظه را پرستیدند

واز اینان که دست در دست جرج سروس خندیدند

سفاهت را نوشتیم از آنان که علی(ع)را جوان نامیدند

واز اینان که برای پیر خود نامه جام زهر را نوشتند

نوشتیم بر برگ برگ صفه های سرخ تاریخ

از خون فاطمه که در کوچه های مدینه ریخت و حامی ولایت شد

و نوشتیم این باربا خون سرخ هزاران شهید پیام ولایت را

و خواندیم این بار : حدیث غربت و تنهائی ولایت را  از برگ برگ تاریخ

که مبادا علی تنها بماند

 مبادا که این گرگ های در لباس میش که روزی سقیفه را بنا کردند

 امروز در میان ما فتنه کنند

 خواندیم که جا ماندگان سقیفه در صفین ، قرآن بر نیزه کردند

 که امروز به دستمالی سبز ، دین خود را نفروشیم

خواندیم از میان تاریخ حدیث خواص و عوام را

خواندیم از میان تاریخ زندگی زبیر را

 که روزی سیف الاسلام نامیده می شد و داستان طلحه الخیر را که طلحه الشر شد و طلا انباشت

و خواندیم و خواندیم وخواندیم

از سقیفه بنی ساعده تا ماجرای کوچه تا دفن شبانه تاصلح امام حسن(ع) و عاشورای حسینی

که دیگران برای ما اینگونه ننویسند

خواندیم ونوشتیم  تا ننویسند

که به عاشورا اهانت شد

وملتی ساکت نشست

 تا ننویسند که علی بر در خانه هامی گشت و کسی جواب وی را نمی داد

 تا ننویسند در تاریخ

که بار دیگر علی سر در چاه بود

 تا بار دیگر صدائی در کوچه نیاید

 که قلب تاریخ برای همیشه بشکند

 وامروز نیز می نویسیم که سقیفه بنی ساعده در خاطر شیعه حک شده

 وداغ ماجرای کوچه بر قلب هر شیعه است

 تا سقیفه سبزی به پا نشود

و ولایت تنها نماند

 که امروز اگر ولایت فریاد أین عمار بر آورد

 هزاران عمار در کنار او و در رکابش لبیک می گویند

 که ما را با فرهنگ فاطمیه آب دیده کرده اند 

سید مجتبی حسینی

 

 


 
comment نظرات ()
 
سقیفه انقلابی مخملی
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

تاریخ همیشه بستر حوادثی انسان ساز است که برخی از این حوادث توانسته است سرنوشت

جامعه و امتی را تغییر دهد امروز اگر در تاریخ سیری داشته باشیم می بینیم که تاریخ دارای ظرفیتی است که در طول اعصار و قرن های بعد به اشکال دیگر و به نام های دیگر قابل تکرار است یکی از این حوادثی که در تاریخ بشریت بسیار سرنوشت ساز بوده است و به قطع سرنوشت بشریت را از راهی به راه دیگر کشانده است جریان سقیفه است که شاید امروز آن را به گونه ای دیگر در جامعه خود و جهان مدرن مشاهده می کنیم و از آن به عنوان جنگ نرم و خاصتاً انقلاب مخملی یاد می کنیم که با مقایسه ای کوتاه بین مبانی انقلابات مخملی در جهان امروز و جریان نفاق در سقیفه می توانیم تا حدودی به این نتیجه دست پیدا کنیم که منشا تمام این حوادث را می توان در یک موضوع مشترک دید آن هم حضور و تشکیل یک جبهه نفاق در جامعه است در این سعی ما بر این است که تحلیلی از ماجرای سقیفه با نگاه به عنوان مراحل انقلابات مخملی داشته باشیم.

در انقلابات مخملی معمولاً برخی از سران یک جامعه که دارای وجه ای خاص می باشند. که برای این امه باید این وجه مناسب را طی تلاش هایی در جامعه کسب کرده باشند تا بتوانند دست به یک حرکتی می زنند در این حرکت موفق باشند.

این موضوع را می توانیم در ماجرای سقیفه مشاهده کنیم که عده ای بزرگان جامعه آن روز از سال های اول اسلام با بهره گیری از جبهه آن زمان (مجال بحث نیست) دست به برنامه ریزی زدند تا در سال های آینده دارای چهره موجهی برای انجام مراحل بعدی تصاحب جانشینی پیامبر داشته باشند برای روشن شدن این موضوع می توان به کمک های مالی ابوبکر در صدر اسلام برای آزادی بزرگان و تازه مسلمان شدگان و هزینه در راه اسلام مشاهده کرد که این امر باعث می شد در آینده مسلمانان به ابوبکر به عنوان یک چهره موجه که در راه اسلام زحمات زیادی کشیده است بنگر نه و نتوانند به وی بدبین شوند و او را خیرخواه اسلام بدانند.

در مرحله بعد این افراد نیاز به جمع آوری نیرو دارند تا بتوانند جامعه را به سمت اهداف خود سوق دهند با نگاهی در تاریخ می توان دریافت که این کار توسط جبهه نفاق آن روز صورت پذیرفته است تا جایی که تاریخ افراد مسلمان شده توسط ابوبکر را چنین نام می برد عثمان 1-ابوعبیده بن جراح- طلمه- عبدالرحمان بن عوف- سعد بن ابی وقاص-عبید بن حارث و ارقم بن ابی الارقم1

که این افراد بعدها در مراحل مختلف تاریخی اعضای اصلی جبهه نفاق بودند پس می توان دریافت که ابوبکر افرادی را با دو ویژگی جذب می کرد

1-   او را قبول داشته باشند

2-   از قریش باشند

در مرحله سوم

جبهه نفاق نیاز به تخریب شخصیت رقیب دارند که می توان این موضوع را در حجه الوداع به خوبی مشاهده کرد

در آن زمان پیامبر امام علی (ع) را به یمن فرستاده بود که همین عدم حضور امام زمینه را برای تخریب چهره وی توسط جبهه نفاق آماده کرد و جبهه نفاق شروع کردند به تخریب که علی سختگیر است و بد عمل می کند که این موارد را با توجه به احادیث پیامبر می توان بهتر درک کرد مانند

زبانهایتان را از شکایت علی (ع) بازدارید که او در امر خدا خشن (بدون مسامحه و گذشت) است1

این موضوع را باز می توان در سقیفه مشاهده کرد که علی (ع) را جوان بدون تجربه- و اینکه از مسائل و مقابله با فتنه برنمی آید و ... معرفی می کردند که به این موضوع در توضیح سقیفه بیشتر خواهیم پرداخت

در مرحله بعد این انقلابات جلوگیری از روشنگری و ایجاد جو غبار آلود حرف اول را می زند تا مردم نتوانند در این وضعیت تصمیم درستی اتخاذ کنند که از برنامه های دیگر جبهه نفاق در این زمینه می توان به مخالفت با جوان گرایی در مسئله اعزام سپاه به فرماندهی اسامه- جلوگیری از وصیت کتبی پیامبر و رویارویی با پیامبر و سرپیچی از دستور او در حرکت سپاه اشاره کرد که در این مقاله مجال برای پرداختن و توضیح آنها به صورت کامل وجود ندارد.

اما جبهه نفاق آن روز پا را فراتر نهاده بود و در صدد نابودی پیامبر نیز قبل از جریان سقیفه دست زده بودند که این ترور در حجه الوداع صورت گرفت که ناکام ماند که اگر این امر صورت می گرفت فضای مساعدتری برای جبهه نفاق بدون وجود سقیفه فراهم می شد تا جانشینی پیامبر را در اختیار گیرند اما ماجرا گذشت تا به سقیفه رسید.

شاید خیلی افراد فکر کنند یک ماجرایی بود که بدون برنامه به وجود آمد و آمدن ابوبکر و عمر به سقیفه اتفاقی بود و شکل گیری این امر توسط سعد بن عباده صورت گرفت اما عقیده ما بر این نیست و در این بخش از مقاله ما به دلایل عقلی و نقلی اثبات خواهیم کرد که این مرحله از انقلاب مخملی سران فتنه آن روز با برنامه ای کامل و از پیش طراحی شده صورت گرفته است و حضور آنها در سقیفه اصلاً اتفاقی نبوده است که این قسمت چون مرحله اجرایی این انقلاب طراحی شده توسط جبهه نفاق آن روز بوده است به تفصیل به توضیح آن خواهیم پرداخت لذا البته لازم است قبل از توضیح برای بهتر روشن شدن مراحل اجرایی این انقلاب مخملی یادآور شویم که در انقلابات امروز مرحله اجرایی آن در زمان انتخابات ها کلید می خورد و همچنین تخریب شخصیت در این انتخابات ها و بوق چی گری تبلیغاتی- متشنج کردن فضا و سیاه نمایی چهره مخالف حرف اول را می زند که این مسائل همه در سقیفه آن روز اتفاق افتاد.

سقیفه درست زمانی اتفاق می افتد که پیامبر از دنیا رفته است و جامعه جاهل آن روز توسط تبلیغات جبهه مسموم نفاق در آن زمان در معرض یک انتخاب قرار می گیرد و وصیت پیامبر و معیارهای اسلام را فراموش می کند اما جبهه نفاق آن روز برای تبرئه خود حضور ابوبکر در سقیفه را امری کاملاً اتفاقی می داند و سقیفه را بدون برنامه ریزی معرفی می کند که این امر به دلایل عقلی و نقلی از زبان خود اعضای این جبهه نفاق قابل پذیرش نیست.

 

دلایل عقلی

1-  عدم حضور در نماز بر بدن پیامبر:  این امر نشان میدهد که جبهه نفاق می داند قرار است چه اتفاقی به وقوع پیوندد و عدم حضور آنها در سقیفه می تواند خلافت را از دست آنها خارج کند لذا حضور در سقیفه را بر نماز بر بردن پیامبر ترجیح می دهند

2-  اگر آغازگر سقیفه سعدبن عباده بوده است جبهه نفاق در به وجود آوردن آن نقشی ندارد چرا حضورت امام علی (ع) برای دفاع از حقوق خود در آن وجود ندارد پس باید سقیفه در زمانی برگزار شود که علی (ع) نتواند حضور یابد.

3-  جبهه نفاق برای تبرئه خود می گوید که در آن ایام مردم فوج برای نماز بر بردن پیامبر راهی خانه ایشان می شدند و نماز می خوانند که این امر با توجه به حجم خانه پیامبر و جمعیت مرثیه اصلاً غیر ممکن است

4-  اجتماع انصار در سقیفه حرکتی برنامه ریزی شده است تا در این مکان هم مخالفین شناسایی شوند و هم برای ابوبکر از آنان بیعت بگیرند دلایل نقلی در این جا برای بیان بهتر موضوع به اعترافات و بیانات خلیفه دوم بسنده می کنیم

عمر هنگامی که فهمید جریاناتی در اواخر دوران خلافتی نه روبه وقوع است که بعد از پیامبر با توجه به اینکه پیامبر جانشین تعیین کرده بود ابوبکر جانشین شد و خلیفه انتخابی بود پسر عمر هم نمی تواند جانشین تعیین کند می گوید

«انتخاب ابوبکر ناگهانی بود  اما خدا از شر آن امر اتفاقی جلوگیری کرد» که این نشان میدهد خود این افراد برای سقیفه برنامه داشته اند و می دانستند که تکرار برنامه آنها بر ضرر آنها خواهد بود.

در جایی دیگر باز عمر می گوید وقتی پیامبر رحلت فرمود انصار از ما تخلف کردند و در سقیفه جمع شدند و مهاجران گرد ابوبکر اجتماع کردند که این صحبت خود باز بیانگر این امر است که موضوع جبهه نفاق اتفاقی نیست و مهاجران قبل از سقیفه دور ابوبکر جمع شده بودند و فعالیت های خود آغاز کرده بودند.

ما در ادامه حرکت جنبش نفاق به سمت تخریب شخصیت امام علی(ع) پیش می رود حرکتی در همه انقلابات مخملی دنیا افرادی که داعیه دار این امر هستند به آن دست می زدند اعضای جنبش نفاق در سخنان خود امام علی را فردی جوان معرفی می کردند که توانایی پاسخگویی فتنه های زمان را ندارد و جهان دیده نیست و همچنین وی را مردی خشن معرفی می کردند در ادامه ابوبکر در سقیفه حاضر می شود سقیفه ای که به ظاهر توسط سعد بن عباده آغاز شده است و انصار شروع کننده آنند ولی در واقع برنامه ریزی آن توسط جبهه نفاق است و حرکت جبهه نفاق به این سمت به دلیل آن است که حرکت مخالف انصار در نطفه خفه شود و سپس برای ابوبکر از انصار مخالف نیز بیعت گرفته شود در سقیفه انصار و مهاجرین رودرروی هم قرار گرفتند و استدلال انصار که بدون برنامه ریزی بود بسیار ضعیف بود آنها در استدلالات خود البته به این امر پرداختند که اگر قرار است علی خلیفه نباشد چرا از ما نباشد و سپس گفتند امیری از ما و امیری از شما ولی این استدلالات در مقابل دلیل برنامه ریزی شده جبهه نفاق که ما اول ایمان آورده ایم و پیامبر گفته که خلیفه باید از میان قریش باشد و اینکه امیر از مهاجرین و انصار و وزیر انصار که برای پیامبر نیز انصار نقش وزیر را داشته اند دوام نیاورد و ابوبکر پیشنهاد عمروابوعبیده را دارد که با استدلالات عمر که ابوبکر یار غار است و پدر همسر پیامبر است و برترین مهاجرین است و او بهترین فرد برای خلیفه گی است بیعت خود را با ابوبکر مردم با ابوبکر بیعت کردند که در این میان در تاریخ آمده است سعد بن عباده که ندانست خود برپا کنند سقیفه بود توسط جبهه نفاق حذف شد و در وزیر دست و پا داشت جان می داد (سعد هیچ گاه از لجاجت با ابوبکر بیعت نکرد تا بعدها کشته شد)

اما از حرکت سقیفه می توان به نتایج زیر اشاره کرد

1-  اجتماع انصار اولین حرکت اعتراضی بود که در سقیفه توسط جبهه نفاق خفه شد که امروز هم که بنگریم اولین حرکت کسانی که در انقلابات مخملی هستند حذف مخالفان است

2-  شکست حرکت سعد و بن عباده و پیروزی ابوبکر در مرکز انصار که امروز نیز انقلابات مخملی در مرکز کشورها رخ می دهد و مردمیان جریانات مخالف

3-   حضور نخبگان انصار در جبهه ابوبکر که این امر نقش خواص خود فروخته را در انقلابات مشخص می کند

4-   پذیرش خلافت توسط ابوبکر ناشی از برنامه ریزی جریان نفاق در شخصیت سازی

اما حرکت های بعد از سقیفه نیز بسیار جالب است که حکومت جدید برای اینکه کاملاً مشروعیت یا به بیعت اندک افراد درون سقیفه قناعت نمی کند و فردای آن روز از همه افراد مدینه را برای بیعت به مسجد فرا می خواند و رد مقابل مخالفان نیز دست به شمشیر می برد و کودتای نظامی نیز به راه می اندازد و حتی تا ماجرای کوچه هم پیش می رود (که شرح آن مفصل است) تا کسی با دولت جدید مخالفت نکند کاری که امروز نیز در انقلابات مخملی مشاهده می کنیم.

اما شاید بهتر باشد در پایان این مقاله به دو مسئله نیز اشاره کنیم

که علت نرفتن حضرت علی (ع) به سقیفه

الف: سعد بن عباده که آن همه یار داشت و به سقیفه رفته بود نزدیکی بود در زیر دست و پای افراد حاضر در سقیفه له شود چه رسد به امام که در احادیث آمده فقط سلمان- ابوذر- مقدار با او مانده بودند و ممکن بود با کشته شدن امام کیان امامت به خطر افتد و اگر با ابوبکر بیعت نمی کرد که ممکن بود امام را به دلیل سرباز زدن از خلیفه زمان ترور کنند و در صورتی که بیعت می کرد که به ابوبکر مشروعیت داده بود در ضمن امام کار بسیار واجب تری داشت که آن غسل و کفن پیامبر بود که در شب صورت گرفت که این حرکت جنبه های سیاسی مختلفی داشت.

1-  اینکه افراد قبر پیامبر را پیدا نکرده و به بهانه نماز پیامبر را نبش قبر نکنند کاری که در زمان حضرت زهرا (س) می خوانند انجام دهند و موفق نشدند

2-   افشای چهره نفاق که گرفتن خلافت برایشان واجب تر از دفن پیامبر بود

3-  جهت بیعت نکردن با جبهه نفاق به دلایل مختلف از جمله کسی یار و به خطر افتادن اسلام و شروع تفرقه ای بزرگتر در جامعه

4-   جنازه به مسجد نرور تا ابوبکر بر آن نماز خواند و به عنوان خلیفه مسلمانان مشروعیت پیدا کند

در پایان این مقاله یادآور می شویم که تاریخ مبدا حرکت های بسیاری است که ممکن است امروز در جامعه ما پیش آید و موجب به خطر افتادن نظام اسلامی شود و باعث شود که رهبر مسلمانان تنها شود و بنابر مصلحت کاری کند که مسیر بشریت عوض گردد و همچنین باید به این نکته توجه داشت که امروز در جامعه ما خواصی نیز وجود دارند که چهره بسیار موجهی را برای خود در جامعه بوجود آورده اند و برنامه ریزی های زیاد کرده اند که باید با درس از تاریخ مواظب این جبهه های نفاق و افراد باشیم .

سید مجتبی حسینی

 

 

 



1 سیره النبی ج1 ص165

1 مستدرک جلد 3 سنن الترمزی جلد 5- الغدیر جلد3- خصائص امیرالمومنین نسانی ص97


 
comment نظرات ()
 
سقیفه بنی ساعده سقیفه سبز
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

تاریخ شیعه حوادث زیادی را به خود دیده است حوادثی را که گاه پشت فلک ، تنها از شنیدن آنها به لرزه می آید چه رسد به تداعی آن حوادث ، حوادثی که گاه مسیر و حرکت تاریخ را از روند معمول آن خارج شده اند حوادثی که اشک را در چشمان هر خواننده ای جاری می کند تا بتواند شیعه را بهتر بشناسد که شیعه کشته شده اشکهاست تاریخ شیعه مملو شده از رنج ها و غصه ها که هر کدام داغی گران است بر دل شیعه اما کدام یک از این داغ های بزرگ از بی حرمتی به مادر سادات جانگدازتر است چگونه می توان داغ سقیفه و کوچه و سیلی و بی حرمتی ها را تاب آورد بارها با خودم فکر می کردم که چه شد ابوبکر و عمر که یاران پیامبر بودند چنین کردند چه شد که امام تنها ماند؟ مگر پیامبر در غدیر برای آنها خطبه نخوانده بود و دست علی را بالا نگرفته بود؟ چه شد که اینان که روزی ندای اسلام پوشایشان گوش فلک را کر می کرد به ناگاه حرمت پیامبر و خاندان او را زیر پا نهادند چه شد که قرآن خدا را که هر روز از آن می خواندند و به حافظه قرآن بودن خود می بالیدند به یک باره به فراموشی سپردند و قرآن ناطق را بر بند کشیدند؟ مگر اینان علی را در بدرود احد و خندق ندیده بودند مگر نشنیده بودند که پیامبر به کرات علی را بادر خود خوانده بود؟ مگر ندیده بودند که پیامبر هرگاه گام در گوچه می نهاد و راهی سجد می شد در جلو درب خانه فاطمه احترام می کرد؟ مگر اینان در کنار پیامبر نبودند آنگاه که گفت فاطمه بضعه منی؟ پس چگونه درب خانه وحی را به آتش کشیدند؟ پس چگونه پهلوی دخترش را شکستند و چگونه به روی مبارک او نقاب سیاه کشاندند؟ چگونه می توان باور کرد که عمر که روزی در جنگ ها خود را یار پیامبر می دانست امروز بشود قاتل دختر او؟ نمی شود باور کرد که ابوبکری که به دست او چندین نفر مسلمان شدند و بلال را از امیه خرید امروز از منبر پیامبر بالا برود و چگونه بود که مردم مدینه که همه دست به دست علی نهاده بودند دستان بسته علی را دیدند و دم برنیاوردند و هزاران هزار چرای دیگر را چگونه می توان باور کرد؟

بارها با خودم گفتم که شاید اینان از سر جهل کمر به غصب ولایت و فدک بستند اما چگونه می توانستم خطبه حضرت زهرا (س) را توجیه کنم و اشک های زهرایی را ببینم و باور کنم نمی دانستم؟ مانده بودم مگر می شود انسانی یک شبه که نه یک ساعته از این روبه آن رو شود با خودم می گفتم که شاید هم این گونه بوده اند؟ شاید منافق بوده اند؟ شاید جاهل؟ نمی دانستم تا اینکه 1400 سال گذشت و در سال 88 به انتخابات ریاست جمهوری رسیدیم ابتدا همه چیز عادی بود و انتخابات برگزار شد و خادم مردم مشخص شد اما به یکباره آشوب شد این بار پرچم های سبز اسلام از خیابان های سردرآورد و به دست عده ای افتاد که نشانی از اسلام در چهره هاشان نبود انگار با ما بیگانه بودند آمدند و بنارا بر جنگ نهادند ابتدا گفتیم شاید هر دو عامی باشند اما دیدیم نه یکی از کسانی که روزی در کنار رهبر این قوم بود و با او دست بیعت داده بود علم نفاق را بر دوش گرفت و مردم را جمع کرد به ناگاه به یاد سعد بن عباده در سقیفه افتادم که او انصار را به سقیفه فرا خوانده بود و چشم به جانشینی پیامبر دوخته بود در کنار او فردی دیگر ایستاده بود فردی که مردم 8 سال چشم امید خود را به دستان او دوخته بودند ولی این بار او نیز در لباس جبهه نفاق بود و در کنار این منافقان دوست نما چهره ای قد علم کرد که از سالها قبل توسط پیر مرشد سفر کرده همین مردم عدالت ساقط شده بود و چه آشوبی بود که او علم عدالتخواهی این قوم را بر دوش می کشید فردی دیگر از این قوم را دیدم که او نیز لب به سخن گشوده بود و فریاد می زد از پدر پرسیدم که او کیست؟ پاسخ گفت که او یکی از کسانی است که سخنان و بیان رسای او این مردم را برای انقلاب تشویق کرد و مردم را به صف انقلاب کشید مانده بود؟ هوا غبار آلود بود آیا این همان ابوبکری ست که چندین نفر را در صدر اسلام مسلمان کرده بود نمی شد مقایسه کرد؟ اما نه شاید هم می شد؟

در این فضای غبار علی این قو به منبر ایستاد و همه را به اسلام ناب محمدی که دسترنج پیر سفر کرده جمع بود فراخواند و همه کسانی که یار بودند زیاد برآوردند که آری این جملات فصل الخطاب است؟ اما مگر می شد که  یهود بنی قریظه را که امروز در لباساسلام نمایان شده بود مهار کرد؟ تخم نفاق و کینه پاشیدند علم سقیفه ای سبز را برداشتند تا شاید  دیگر بتوانند علی را مانند همان سالهای اول هجرت به بند بکشند و باز در این فضا یکی دیگر از اینان که همه او را یکی از مسلمان ترین و نزدیکترین یاران پیر سفر کرده خود می دانستند به منبر رفت و آب به آسیاب آشوبگران ریخت و فضا را غبار آلود تر از گذشته کرد با خود می گفتم چه شد که اینان این گونه شدند؟ مگر می شود کسی که خود هنوز داغ زندان ها و زخم های مشرکان را بر سینه دلها را امروز درود به روی رهبر خویش بایسته اما این مسئله ای بود که این بار با چشم خود می دیدم نه اینکه از تاریخ بخوانم علم های سبز روز به روز بالاتر می رفت مسجد را با آتش کشیدند و دیگر من فهمیدم که چگونه می شود عده ای که در کنار پیامبر باشند درب خانه زهرا را آتش بزنند؟ لباس سبز پوشیدند و دیگر فهمیدم چگونه می شود در لباس پیامبر بود و منافق بود؟ علی زمان را به باد ناسزا گرفتند و دیگر من فهمیدم چگونه می شود یار پیامبر بود و به علی ناسزا گفت؟ آیه های قرآن را دست آویز قرار دادند و دیگر من متوجه شدم که چگونه می توان آیه تطهیر ولایت را شنید و انکار کرد؟ ولایت فقیه را فردی خشن و دیکتاتور خواندند و این جا بود که من متوجه شدم که چگونه می توان آیه تطهیر و ولایت را شنید و انکار کرد؟ ولایت فقیه را فردی خشن و دیکتاتور خواندند و این جا بود که من متوجه شدم که چگونه می شود که در سقیفه علی را فردی خشن می نامند؟ در همین ایام بود که سخنرانی های قدیم بعضی از بزرگان این قوم به دستم رسید که می گفتند این رهبر بی تجربه است و ناتوان و این جا بود که فهمیدم در سقیفه چگونه به علی تهمت زدند...

اما باز گذشت اما هنوز غبار بود تا اینکه این قوم دست کینه خود را دیگر نمایان کرد علم سبز برافراشت و علم حسین را به آتش کشید سیلی به گوش عزادار حسین زد و او را در کوچه های شعر مصدو کرد هلهله کردند و کف زدند و حرمت همه چیز و همه کس و حرمت دین پیامبر خود را شکستند و بعضی از همین خواص قوم که خود را علمه ای انقلاب می دانستند در میان این قوم بودند و اینگونه بود که من سقیفه 1400 سال پس دو سقیفه دیدم

اما در این سقیفه فرق هایی بود ، مردم این مدینه مردم بی وفای آن مدینه نبودند که بایستند و سیلی خوردن دخت پیامبر را تماشا کنند آمدند و آنها را که به عزاداران حسین بی احترامی کرده بودند را متواری کردن مردم این مدینه از جنس آنها نبودند که بایستند و آتش گرفتن خانه زهرا را مشاهده کنند و دم بر نیاوردند آمدند و آمدنشان آب سردی بر آتش جبهه نفاق بود مردم این مدینه مردم آن مدینه نبودند که اجازه دهند نماد سلامشان را مسلمان نماها بدزدند مردم این مدینه توانستند اعضای سقیفه سبز را از علی زمان خود جدا کنند مردم مدینه این زمان دیگر به حدی رسیده بودند که قوه تشخیص جبهه نفاق را از جبهه اسلام بشناسند مردم این مدینه در خانه ننشستند تا علی به در خانه آنها برود بلکه به خیابان آمدند تا علی را یاری کنند آمدند نه یک نفر و دو نفر همه آمدند با هر تیپ و لباس و مسلکی آمدند و فریاد زدند که بی حرمتی به علی غصب ولایت علی و چشم طمع دوختن به ولایت علی چه جزایی دارد و خشم است را به دنبال دارد آمدند تا سران سقیفه سبز این بار به جای علی خانه نشین شوند آمدند تا رهبران این قوم ندای ندامتشان گوش فلک را کر کند و آنهایی که روی بازگشت نداشتند به کنج خانه هاشان بروند و چادر به سر کشند که مبادا شناخته شوند مردم مدینه این زمان از مردم مدینه آن زمان بسیار تواناتر و داناتر بودند و چه زیبا پیام غدیر و ولایت را شنیده بودند.

اما من هنگامی که سقیفه 1400 سال بعد اینگونه دیدم به خود گفتم که جبهه نفاق همچنان زنده است و خدا کند در این سقیفه هایی که جبهه نفاق هر از چند گاهی به پا می کند و علم برمی دارد ما در زیر علم علی باقی بمانیم تا پرچم ولایت را به صاحب اصلی آن تحویل دهیم.

سید مجتبی حسینی

 

 


 
comment نظرات ()
 
نامه ای به میر حسین موسوی
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱
 

                          نامه ای  به میر حسین موسوی

سلام آقای موسوی خواستم در جو کنونی حال حاضر انتخابات نامه ای برای شما نوشته باشم تا از آمدن شمادر جبهه بسیار حساس انتخابات تشکر کنم که این حضور شما در صحنه حساس کنونی چهره های نهفته بسیاری را برای ما آشکار کرد و به بسیاری از سوالاتی که شاید سالها در ذهن ما بود پاسخ داد و وضعیت وخط فکر بسیاری از افراد را دم از آزادی ودمکراسی و شفاف سازی و مردم سالاری و...  را می زنند برای ما مشخص کرد .

آقای موسوی ای مرد سال های دفاع مقدس که خود را امروز حامی امام و ارزش های انقلاب میدانی بگذار در این چند خط سوال هایی را که در مورد شما ذهن مرا مشغول ساخته بود وباحضور شمادر صحنه پاسخی برای آنها یافتم با شما مرور کنم تا خود شما شاهدی باشید بر سیرحرکت و تحول جامعه و افراد از دیدگاه یک جوان نسل سومی بارها شما رادر تلوزیون در کنار حضرت امام دیده بودم واین سوال در ذهنم موج می زد که این میرحسین کیست وچه طرز تفکری دارد از بزرگترها میشنیدم که این همان نخست وزیرمعروف دوران دفاع مقدس است آدمی با تفکری بسیجی و حامی ولایت مذهبی وتوانا وتمام این حرف ها سوال دیگری در ذهنم زنده کرد که حال او کجاست در دوره قبل زمزمه هایی از آمدن شما به گوش میرسید اما شما وارد صحنه انتخابات نشدید واین سوالات تاکنون با شخصیتی مبهم از شما باقی ماند

اما با آمدن شما در صحنه انتخابات با شمااینگونه آشنا شدم

این همان مردی است که در کنار امام مینشست و دم از آرمان های امام می زد اما امروز به بسیاری از آرمان های امام پشت می کند به راستی آقای موسوی چطور از من انتظار دارید که نهضت آزادی معلوم الحال را که روزی امام دستور انحلال آن را صادر کرد در کنار آرمان های امام بپذیرم چطور انتظار دارید سیاست تشنج زدایی ودر واقع سیاست خود فروختگی دولت اصلاحات را که شما در دولت آینده خود از آن دم میزنید رادر کنار آرمان های امام که مبارزه جبهه جهانی اسلام در مقابله با جبهه کفر بودرا بپذیرم هنوز از خاطر ما نرفته است که امام آمریکا را شیطان بزرگ نامید هنوز از خاطر بزرگتر ها محو نشده است روزی را که ناو های آمریکایی وارد خلیج فارس شدند شما و همراهانتان برای کسب تکلیف خدمت امام رفتید و او به شما گفت اگر من بودم میزدم و شما با همین سیاست های پوچ خود نزدید و شانه خالی کردیدو آن شد که نباید میشد و با همه این تفاسیر خود را مدافع آرمان های امام میدانید

اقای موسوی من شما را به عنوان یک فرد مذهبی میشناختم به راستی در کجای مذهب آمده است که دختر های معلم الحال با تیپ ها آنچنانی با دستمال های سبز وارد خیابان شوند هورا بکشند کارنوال راه بیندازند و شما در نطق های انتخباتی خود با دست تکان دادن برای آنها به تشویقشان بپردازید در کدام آیه وروایت آمده است که حجاب در جامعه امروز ما جایی ندارد کدام آیه برشما نازل شد وامر به معروف ونهی از منکر را برداشت اقای میر حسین پشت کردن به اسلام زیاد سخت نیست وشاید در برخی مواقع احساس نشود آیا همین رواج بی بند وباری که ثمره دولت اصلاحات است و شما آن را با جان و دل   می پذیرید لگد زدن به اسلام نیست ایا همین که دختران را با این لباسها ورنگ ها تهییج کرده وحجاب فاطمی آنها را با دستمال سبز به بهانه اسلام عوض میکنید لگد زدن به اسلام نیست آیا در اسلا م شما ناسزا ،تهمت،تخریب،.....حرام نیست آقای میر حسین اسلا آمریکایی که شاخ ودم ندارد

از همه اینها که بگذریم در فیلم انتخاباتیتان شما را با لباس بسیجی دیدم و حداقل دلم را خوش کردم که شاید این آقا کم تفکر بسیجی داشته باشد اما زهی خیال باطل که باید فرهنگ بسیج را در خدمت مردم گرفت نه عوام فریبی که یک بازیگر تئاتربه نام خانم منیژه حسینیان را استخدام کرده تا با آن احساسات مردم رابر انگیخت از شما تعجب می کنم شمایی که شاید همت ،متوسلیان،باکری،چمران و... را شاید از نزدیک دیده بودید خدای خود را قاضی کنید آیا اگر چمران امروز زنده بود حرف شما را میزد آیا اگر باکری زنده بود حاضر بود در کنار دولت اصلاحات و هر کس و نا کسی فعالیت کند آیا اگر متوسلیان زنده بود دیگر دفاع از فلسطین را در  دستور کار نداشت آیا اگر باقری زنده بود در انتخابات حاضر بود به هر حربه ای متوسل شود آقای موسوی خدا آیه فاین تذهبون را برای امروز من و شما گفته است راستی به کجا؟باکدام آرمان؟با چه کسانی؟برای چه؟مگر ماچقدر زندهایم؟چه جواب خواهیم داد؟

در حرف هایتان شنیدم که احساس تکلیف شما را به صحنه انتخابات کشاند آقای موسوی چند سوال دارم آیا آن روز که در دولت سازندگی تمام ارزش های ما مادی شد این احساس تکلیف در شما بوجود نیامد ؟آیا آن روز که جامعه رو به فساد و فحشا نهاد این احساس تکلیف نبود ؟آیا آن روزی که نمایندگان مجلس آن نامه ننگین را برای مقام معظم رهبری نوشتند شمایی که خود را طرفدار ولایت می دانید احساس خطر نکردید؟آیا آنروزی که حادثه کوی دانشگاه پیش آمد آن روزی که لوایح ننگین دو گانه به مجلس رفت جشن هایی مانند ایران زمین و چلچراغ برگذار شد در سعد آباد قرارداد های ننگین با آمریکا و انگلیس امضا شد با وهابیا ن برادر و پسر عمو شدند این احساس تکلیف در شما بوجود نیامد وجرقه ای نزد ؟ چه چیزی رخ داده است که پس از 20 سال این احساس تکلیف با این شدت در شما بوجودآمده است آیا سفر های استانی به کشور آسیب زده است یا سخنرانی در سازمان ملل و دوربان2 پرتاب ماهواره امید یا سهام عدالت یا شاید هم رسیدگی به وضع محرومان شاید هم پیشرفت های پزشکی و خودکفایی در فولادو.... کدام شان برایتان احساس خطر آورده است.

آقای موسوی امروز شما را در کنار بسیاری از افرا دی میبینیم که کاملا شناخته شده اند و در روایت است که افراد را از اطرافیانشان بشناسید و چه خوب شد آمدید تا ما نسل سومی ها و ملت شما را بشناسد وبا حرف دیگران و خاطرات شمارا به محکمه ننشینند چه خوب شد آمدید تا بفهمیم مفهوم اسلامی را که شما از آن دم میزنید چیست  چه خوب شد امدید تا بفهمیم امام برای چه جام زهر نوشید وآبرویش را با خدا معامله کرد

اما در کلام آخر به عنوان یک جوان ایرانی همانطور که آن کودک دبستانی امام را نصیحت کرد و امام خود را محتاج نصیحت او میدانست  شما را نصیحتی میکنم یا ازدید شما به عنوان یک فرد آزاد در جامعه دمکراتیک همراه بامردم سالاری برای شما پیامی دارم

آقای میر حسین طلحه وزبیر یک شبه طلحه وزبیر نشدند روزی آنها را طلحه الخیر و سیف الاسلام می گفتند در صفین فقط قرآن بر نیزه نشد در نهروان خوارج جز السابقون بودند و بعد از انقلاب نیز منتظری یک شبه منتظری نشد آن افرادی که از آرمان های امام برگشتند یک شبه بر نگشتند بلکه زمانه آنها را با خود برد و شرایط مادی دنیا آنها را عوض کرد و در ورطه هبوطی سخت قرار داد به راستی که چقدر انسان فراموشکار است شما نیز دمی با خود بیاندیشید که یک دقیقه فکر بهتر از سالها عبادت است

                                                                                        وسلام علی من التبع الهدی


 
comment نظرات ()
 
هولوکاست؛ مرغ تخم طلای صهیونیست ها (برگرفته از سایت یهود)
نویسنده : سیدمجتبی حسینی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱
 

  طرح جدی «مظلومیت یهود» از مهمترین سیاستگذاری های فرهنگی و هنری امروز در تمدن جهودزده غرب است.
همان گونه که مسلمانان در طول تاریخ ، شهیدان مظلوم خود را دارند و از حماسه آفرینی های عظیم ایشان نیرو می گیرند ، یهودیان نیز برای خود «هولوکاست» - یعنی ماجرای کذب قتل عام 6میلیون یهودی در اتاقهای گاز و سوزاندنشان در کوره های آدم سوزی - را ساخته اند! کارکرد هولوکاست به جهات سیاسی و فرهنگی شبیه سازی شده ای این چنین است ، با این تفاوت اساسی که هولوکاست آن گونه که یهودیان صهیونیستی چون اسپیلبرگ در فیلم «فهرست شیندلر» روایت می کند ، یکسره دروغین و تحریف شده است.
صهیونیسم جهانی برای تثبیت هولوکاست ، اهمیت سیاسی فوق العاده ای قائل است و دقیقا از همین رو تنها نویسندگانی برنده نوبل می شوند که اراداتی خالصانه و صادقانه نسبت به صهیونیسم و ماجرای دروغین قتل عام 6میلیون یهودی ابراز داشته باشند. جایزه ادبی نوبل 2002میلادی ، به یک یهودی مجارستانی به نام «ایمر کرتس» داده شد. در خبرها آمده بود ، کرتس در آثارش به ارائه بازتابی از واقعیت یهودکشی نازیسم پرداخته است.
همچنین نکته دیگری که توجه نگارنده را به خود جلب کرد، حضور «الی ویزل» عنصر فعال فرهنگی و سیاسی صهیونیسم ، در مراسم اهدای جایزه ادبی نوبل 2002 بود. کرتس جایزه خود را از دست ویزل دریافت کرد. می دانیم که در دوران معاصر جوایز مشهور جهانی نظیر نوبل (در بخشهای گوناگونش) ، عمدتا با اهداف سیاسی نثار برگزیدگانی شده است که در جهت سیاستگذاری های کلان استکبار به نقش آفرینی پرداخته اند. به عنوان مثال درک والکوت ، برنده نوبل ادبیات 1992 میلادی کشتار یهودیان را در جریان جنگ جهانی دوم ، مهمترین حادثه قرن بیستم می داند و می گوید: «به نظر می رسد که از این واقعه درس لازم را نگرفته ایم ، چون برخی مواقع می کوشیم آن را انکار کنیم». در اینجا می خواهیم اندکی به زمینه های سیاسی مطرح شدن کرتس بپردازیم.
گفتنی است که این نویسنده مجارستانی در کشور خویش هم چندان مطرح نیست و برای خوانندگان انگلیسی زبان نیز نام شناخته شده ای نیست.
پس چرا ناگهان و یکشبه چنین فردی مطرح و آثارش ترویج می شود؟ برای آشنایی بیشتر با ماجرای انتخاب چهره ای چون کرتس باید دو مجارستانی دیگر را نیز بشناسیم : یکی «لوئیس مارشالکو» و دیگری «ویزل». اولی نویسنده ای است که مخالفت با «هولوکاست» و افشای دسیسه های یهودیان سلطه جو او را در لابه لای پرده های گمنامی پوشانده و دیگری روزنامه نگار و داستان نویسی است که توان خود را صرف تبلیغ و ترویج دروغ هولوکاست کرده و از این راه به شهرت ، ثروت و اقتدار فراوانی دست یافته است.

اول: مارشالکو
لوئیس مارشالکو ، نویسنده و محققی است علی القاعده مجارستانی و قطعا مسیحی.
مارشالکو در سال 1958 میلادی به زبان مجاری کتابی نوشته که به انگلیسی ترجمه و توسط «باشگاه کتاب مسیحی» در اروپا منتشر شده است.
در ترجمه فارسی این کتاب «فاتحین جهانی (جنایتکاران حقیقی جنگ)» ، به نکاتی بس خواندنی برمی خوریم که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می کنیم :
1- تمدن جدید از لحاظ سیاسی تحت حکومت و اداره ، و از لحاظ اقتصادی در کنترل افرادی است که در مناصب کلیدی قرار دارند. امروزه میزان نفوذ و تاثیر کسانی که در این پستهای حساس و کلیدی هستند یقینا از فرمان روسای دولت کشورها و یا مصوبات و قطعنامه های پارلمان های مختلف بیشتر است.
یهودیان از دیر باز خوب می دانستند که چگونه این مناصب کلیدی را حفظ کنند و در اشغال خود نگه دارند و نیز این که چگونه از آنها استفاده کنند تا بتوانند قدرت سیاسی را در قبضه خویش درآورند و یا این که از پشت صحنه بر مقدرات کشورها حکومت رانند.» مارشالکو در ادامه به ارائه آماری از اوضاع اقتصادی امریکا در آغاز جنگ جهانی دوم می پردازد و می گوید: تعداد 440 خانواده از ثروتمندترین خانواده های امریکایی که یهودی نیستند جمعا مبلغ 25میلیارد دلار ثروت دارند ؛ در حالی که یک مشت یهودی امریکایی دارای ثروتی معادل 500میلیارد دلارند.
2- اکثر قوم یهود از کشته های خویش در جنگ جهانی دوم به سوئاستفاده سیاسی و مالی پرداختند؛ «تجارت خوبی به راه انداختند و از آنها در جهت خدمت به هدف سلطه جهانی خویش بهره برداری کردند.» مارشالکو در ادامه به یک بررسی جالب دست می زند و بر مبنای شواهد متعدد آماری نشان می دهد: این پیشفرض که تلفات یهودیان بین 5تا 6میلیون نفر بوده است کاملا مهمل و بی اساس است.
حداکثر تعداد قربانیان قابل تصور از مرز یک تا یک و نیم میلیون نفر تجاوز نخواهد کرد؛ چرا که اصلا بیش از این تعداد یهودی در دسترس هیتلر یا هیملر نبوده است.
از این رو می توانیم منطقا فرض کنیم که تعداد واقعی تلفات به مراتب کمتر از این ارقام بوده است». مارشالکو می افزاید:«[در بالاترین سطح ممکن ، تعداد یهودیان جان باخته را نمی توان بیش از 500تا 600هزار نفر دانست.
اما در مقایسه با این ، ملل مسیحی تلفات به مراتب بیشتری را متحمل شدند]. اجازه دهید ملت کوچک مجارستان را در نظر آوریم که کل جمعیت آن شاید از تعداد یهودیان امروز بیشتر نباشد. تعداد قربانیان جنگ مجارستان ، چه آنهایی که در بمباران های هوایی مرده بودند و یا این که در اردوگاه های مرگ سیبری از گرسنگی جان باخته اند و یا یخ زده باشند، حداقل به رقم یک میلیون نفر می رسید». چرچیل گفته است که «دو جور دروغ داریم : یکی دروغ های بی شرمانه و یکی هم ارائه آمار و ارقام » اما این دروغ های یهودیان ، آن هر دو نوع را شامل می شود. این دروغ ها برای یهودیان اهل سلطه ، منافع فراوان مالی و سیاسی به همراه داشته است : به لحاظ مالی صهیونیست ها تاکنون میلیاردها دلار به عنوان غرامت از کشورهای اروپایی دریافت کرده اند و از نظر سیاسی نیز درباره مظلومیت اسرائیل و صهیونیست ها تبلیغات بسیاری کرده اند.
3- مارشالکو درباره اتاقهای گاز و کوره های آدم سوزی هم اسناد جالبی ارائه می کند. از جمله این اسناد مقاله ای از «شم» روزنامه زیرزمینی ناسیونالیست های یهودی فرانسه است که در 8ژوئیه 1944 درباره وضعیت 9 اردوگاه از اردوگاه های نگهداری و توقیف یهودیان در آلمان توضیح می دهد. در این گزارش ، حتی یک کلمه هم بحثی از قلع و قمع یهودیان یا سوئرفتار با آنان نیست.
در این گزارش همچنین هیچ حرفی از اتاقهای گاز، اردوگاه های مرگ و یا بچه کشی به میان نمی آید. درست در نقطه مقابل آن ، گزارش شم می گوید که [بچه های 2 تا 5 ساله را به کودکستان های مختلف برلین می فرستادند تا از کمکهای ویژه ای برخوردار شوند]. مارشالکو توضیح می دهد که چگونه زیر نظر یهودیان در پایان سال 1945 میلادی ، اردوگاهی چون «داخو» مورد تخریب و بازسازی هدف دار قرار گرفت.
او می نویسد: «قبل از هر چیز منظره زیبای سرسبز و بستان گونه اردوگاه باید به کلی تخریب می شد؛ چون برای سینماروهای امریکایی پذیرش این امر که یهودیان را در دل باغ و بستان و بستری از گل و گیاه شکنجه می کردند، کار مشکلی بود ، بویژه وقتی آنها را به سینماها کشانده بودند تا صحنه های مخوف و ترسناک (اردوگاه ها) را نشانشان دهند. از این رو به کارگران جدید اردوگاه دستور دادند مثلا یک گودال خون که لوله ای از آن به خارج می رفت بسازند تا طوری به نظر آید که از این گودال ، خون یهودیان از طریق آن لوله تخلیه می شده است.
محوطه استحمام زندانی ها ، اتاق رخت کنی آنها و محوطه های ورودی ، تماما باید بازسازی می شدند تا به صورتی درآیند که به کوره آدم سوزی ای که یهودیان ادعا می کردند ، شبیه باشند».
صهیونیسم جهانی برای تثبیت هولوکاست ، اهمیت سیاسی فوق العاده ای قائل است و دقیقا از همین رو تنها نویسندگانی برنده نوبل می شوند که اراداتی خالصانه و صادقانه نسبت به صهیونیسم و ماجرای دروغین قتل عام 6میلیون یهودی ابراز داشته باشند.
نگارنده در بخش دوم و پایانی ضمن بررسی بیشتر این موضوع خاطر نشان می سازد که تصور سوزاندن حتی 6میلیون موش هم در گودال هایی از این دست به حد کافی غیرواقعی و خنده آور است چه رسد به آدمی ! این بخش را می خوانید:

دوم: الی ویزل
الی ویزل در سال 1928 میلادی در مجارستان دیده به جهان گشود 11ساله بود که جنگ جهانی دوم (1939 - 45 میلادی) آغاز شد. ویزل پس از جنگ به فرانسه کوچید و در دنیای رسانه های صهیونیستی فرانسه به روزنامه نگاری مشغول شد و آثار متعددی نوشت.
تا پنج ، شش سال پیش ، از او حدود 30جلد کتاب منتشر شده بود. ویزل بعدا به امریکا رفت و در سال 1986 در 58 سالگی به پاداش تلاشهای فرهنگی اش در تایید و تثبیت صهیونیسم جهانی ، انتخاب و برنده جایزه صلح نوبل شد. دلیل گزینش او را باید در این عبارت گویا و روشن جستجو کرد: «این برنده نوبل که پیش از هر چیز، خود را حافظ خاطره نسل کشی یهودیان می دانست ، همواره بر آن بود تا با استناد به این فاجعه تعهد خود را نسبت به تمامی ملل قتل عام شده تعمیم دهد». این عبارت بدان معناست که هر کجا سخن از قتل عام ملتی رود و ویزل قصد محکوم کردن جنایت مذکور را داشته باشد، به شیوه ای عمل خواهد کرد تا آنچه را خاطره نسل کشی یهودیان می نامد در یادها زنده و تازه شود! ویزل اگر از سارایوو و ماجرای وحشتناک بوسنی حرفی بزند در درجه نخست برای آن است که این موضوع شاید اندکی تنها اندکی ! به قتل عام مورد نظر او از یهودیان در جنگ جهانی دوم شباهت دارد. یعنی ویزل از بوسنی به گونه ای حمایت می کند که همگان دریابند به دلیل مشابهت با به اصطلاح قتل عام یهودیان است که باید فاجعه بوسنی محکوم شود!. الی ویزل درباره هولوکاست می نویسد: «چون این حادثه منحصر به فرد است نمی توان آن را در چارچوب تاریخ درک کرد. این مساله فراتاریخی است ، بلکه تخریب تاریخ است و به دلیل قرار گرفتن در این سطح بی مانندی ، نمی توان آن را با هیچ حادثه دیگری مقایسه کرد. مقایسه ای این چنین در واقع خیانتی به تاریخ یهودیت است». برای ویزل ، این یهودی مجارستانی الاصل وقایعی چون کشتار فجیع ارامنه در جنگ جهانی اول و بمباران دهشتناک اتمی هیروشیما در جنگ جهانی دوم و دهها واقعه مشابه ، چندان مهم نیست ؛ اگر پای اهمیت به اصطلاح قتل عام یهودیان در میان باشد!.
ویزل رمانی دارد به نام «شب» که زندگی یهودیان مجارستانی را در اواخر جنگ جهانی دوم به تصویر کشیده و در این قصه کوشیده تا ماجرای جعلی کوره های آدم سوزی را به عنوان یک واقعیت به خوانندگان خود بباوراند. ویزل در زمان نوشتن رمان «شب» نویسنده ای نوخاسته و جوان بوده و ناخواسته آنچه در توصیف کوره های آدم سوزی گفته است بیشتر مضحک می نماید تا ترسناک ! جالبتر این که ویزل در رمان خود گویا فراموش کرده که در اردوگاه های یهودیان به زعم صهیونیست های تحریفگر و افسانه پرداز، اتاقهای گاز نیز وجود داشته است.
در نتیجه در این رمان که بیش از دو سوم حجم آن در اردوگاه ها می گذرد از وصف کشتن یهودیان در اتاقهای گاز خبری نیست ! در اردوگاه های آشویتسی که ویزل توصیف می کند ، در دو نوع گودال ، یهودی ها را زنده زنده می سوزانده اند: یکی ویژه خردسالان و دیگری مخصوص بزرگسالان ! در جایی از «شب» ویزل می گوید: «در فاصله ای نه چندان دور از ما شعله هایی بس بلند از گودالی به هوا برمی خاست.
چیزی را می سوزاندند ، واگنی به گودال نزدیک شد و محموله اش را خالی کرد کودکان خردسال.
بچه ها! بله ، به نظرم دیدمشان ، با همین دو چشم خودم کودکان را در میان شعله های آتش دیدم (آیا تعجب آور است که تا مدتها نتوانستم بخوابم ؟ خواب از چشمانم گریخته بود). خب پس می خواستند ما را به چنین جایی ببرند آن سوتر ، گودال بزرگتری بود ویژه بزرگسالان تصور سوزاندن حتی 6میلیون موش هم در گودال هایی از این دست به حد کافی غیرواقعی و خنده آور است.
چه رسد به آدمی! ویزل از این سخنان بامزه بازهم دارد که اینجا در پی نقدشان نیستیم.
آنچه درباره ویزل گفتیم نباید باعث شود تا نقش او را در صحنه تبلیغات فرهنگی به نفع یهودیان کوچک ببینیم.
بسیاری از برندگان نوبل خود را نماینده روشنفکران جهان و از آن بالاتر سخنگوی بشریت می دانند ویزل از این دسته است.
آنان عملا با تقدس زدایی از تصویر روحانیان مذاهب گوناگون در اذهان عمومی ، با قضاوت درباره خیر و شر و با تکیه بر فعالیت بین المللی ، به روش خاص خود در مسائل سیاسی جهان به نحوی سازماندهی شده و در نهایت به نفع قدرتهای بزرگ دخالت می کنند. بانی «اولین همایش جهانی» برندگان نوبل ، ویزل بود به درخواست ویزل ، فرانسوا میتران ، رئیس جمهور فرانسه تمامی برندگان نوبل را به پاریس دعوت کرد. 75نفر از آنها به نمایندگی از 14کشور دعوت به شرکت در این همایش را پذیرفتند که پشت درهای بسته در تاریخ 18 تا 20 ژانویه 1988 برگزار شد. ویزل کسی است که حضور رونالد ریگان ، رئیس جمهور وقت امریکا را در گورستان بیتبورگ - محل دفن نازیها - تاب نیاورد و در تلویزیون این کشور وی را صریحا مورد استیضاح قرار داد. ویزل ، این صهیونیست متعصب ، کسی است که با ادعای دوستی ، با میتران سوسیالیست به اسم مصاحبه ، با او به گفتگو می نشیند؛ ولی در عمل به محاکمه او می پردازد! گویی ویزل از میزان سرسپردگی میتران نسبت به اسرائیل راضی نیست و بیش از آنچه انجام شده طلب می کند! در این مصاحبه ، درست پس از آن که میتران - با سوابق بسیار روشنش در دفاع از اسرائیل و یهودیان - به عنوان یک دولتمرد سیاسی ، محتاطانه می گوید: «من فکر می کنم که در مورد کرانه باختری رود اردن ، فلسطینی ها حق دارند در مجموعه ای ملی زندگی کنند» ؛ ویزل سوالاتی گزنده را درباره شایعه همکاری و ارتباط غیرمستقیم میتران با نازی ها در دوران جنگ جهانی دوم مطرح می کند که کاملا نیشدار و برخورنده است.
گویی مجازات هر دولتمرد غربی که کمترین حقوقی برای فلسطینیان قائل باشد ، رسوا شدن توسط رسانه هاست.
میتران به پرسشهای او پاسخ می دهد ، ولی پیش از آن به ویزل می گوید: «به شما پاسخ می گویم ، چون پرسشگر ، شما هستید وگرنه به افرادی که کسی نمی داند به چه دلیل خود را در مسند قضاوت قرار می دهند؛ هیچ حسابی برای پس دادن ندارم». همین جمله اخیر کافی است تا به میزان اقتدار ویزل در صحنه های جهانی پی ببریم.
بی شک اعطای این اقتدار کم نظیر به ویزل با ابراز ارادت عجیب او به اسرائیل مربوط است.
ویزل خود را با اسرائیل یکی می داند و درباره کینه غیریهودیان به یهودیان می گوید: «به دلیل جایگاه ما و جایگاهی که اسرائیل در قلب زندگی و حیات ما دارد ، دشمنان ما همواره به دنبال از بین بردن ما و اسرائیل هستند.» ماجرای هولوکاست و قتل عام یهودیان در دوران جنگ جهانی دوم ، تنها یک بحث تاریخی صرف نیست.
صهیونیست ها با طرح دعاوی حقوقی علیه کشورهای آلمان ، اتریش ، لهستان ، سوئیس و هر کجای دیگر که توانسته اند ، تاکنون میلیاردها دلار به جیب زده اند. نورمن فینکلشتاین استاد دانشگاه نیویورک که خود یهودی است ، کتابی خواندنی درباره این موضوع نوشته و نام آن را «تجارت هولوکاست» گذاشته است.
اینک به برخی از آنچه یهودیان صهیونیست و «کنگره جهانی یهود» در دعاوی حقوقی مطرح کرده اند ، گذرا اشاره می کنیم :
- 32میلیارد دلار مربوط به وجوه 775حساب متروکه در بانکهای سوئیس.
- 10میلیارد دلار مربوط به اموال یهودیان بی وارث در بانکهای اتریش. - دهها میلیارد دلار مربوط به ارزش زمینهایی که ادعا می شود، پیشتر در مالکیت یهودیان لهستان بوده است.
همچنین مدیر کل کنگره جهانی یهود چندی پیش اعلام کرد: 50درصد از آثار هنری موجود در ایالات متحده از یهودیان به سرقت رفته است.
هولوکاست امروزه به باب درآمدی بسیار قوی و «مرغ تخم طلایی» برای سازمان های یهودی تبدیل شده و سودهای هنگفتی را برایشان به ارمغان می آورد. به نحوی که طبق گفته رئیس کنگره جهانی یهود ، بودجه این کنگره هم اکنون 7میلیارد دلار است.
طبق تعبیر فینکلشتاین ، هولوکاست ، مبدل به بزرگترین دزد تاریخ بشریت شده است.
فینکلشتاین ، الی ویزل این پشتیبان فرهنگی اخاذی های بی سابقه یهودیان صهیونیست را «یک مبالغه گر و دروغ پرداز» توصیف می کند. از دیگر سو ، الی ویزل در مصاحبه ای با روزنامه دیلی تلگراف اعلام کرده است : «فینکلشتاین از اسرائیل متنفر است و با تضعیف مساله هولوکاست ، در واقع به دنبال تضعیف اسرائیل است». ژاک لانزمن ، رمان نویس مشهور فرانسوی که یهودی و صهیونیست است ، با صراحت تمام در سال 1994 میلادی ضمن مصاحبه ای گفت : «راست است که یهودیان میهن خود را به لطف مردگانشان به دست آوردند. اسرائیل قبل از هر چیز، کشور 6میلیون نفری است که نازیها مبدل به دود کردند. در پشت سر هر اسرائیلی زنده ، دست کم 2 اسرائیلی مرده وجود داشته تا به او کمک کند که بتواند در برابر تمامی دنیا مقاومت کند. شکر خدا فلسطینی ها هنوز به اینجا نرسیده اند. اگر شمار فلسطینیانی را که در طول انتفاضه از پای درآمده اند ، جمع بزنیم ، هرگز بیش از 3 یا 4 هواپیمای 747 پر نمی شود. در حقیقت روسای فلسطینیان ، دنیا را برای 3 یا 4 سقوط هواپیما به شورش درآورده اند».


 
comment نظرات ()